نویسنده : سارا رول

مترجم : مازیار معاونی

کارگردان ها : مانلی حسین پور و سروش طاهری


نمایشنامه "خانه پاکیزه" را سه سال پیش دوست قدیم  پزشک و مترجمم "مازیار معاونی" امضاء کرد و به من هدیه داد. یک بار آنرا تند خواندم اما باید اقرار کنم تا نمایش را ندیده بودم،  آن طور که باید و شاید متوجه استعارات بکار رفته ی نویسنده نشده بودم وزمانی که فهمیدم  زوج جوان وهمکار و فعال و پرانرژی عرصه ی تئاترم "سروش طاهری" و "مانلی حسین پور" مشترکا این اثر را کارگردانی کرده و به صحنه آورده اند اشتیاقم برای دیدن آن دوچندان شد.
 نویسنده را نمی شناختم و تا کنون کاری از او ندیده بودم. باورم نمی شد که یک بانوی نویسنده ی جوان آمریکایی آن هم در این سال ها، انحطاط اخلاقی وخصلتهای زن و مرد اسیر مناسبات پیچیده جامعه ی مدرن آمریکا که انسان در چنبره آن اسیرشده و هویت بشری خود را گم می کند،  به این خوبی به نقد بکشد.
نویسنده و کارگردانان طاهری و حسین پور ، برای خلق فضا و مناسبات انسانی این قصه،  از واقعیت و خیال ، با آمیزه ای از طنزتلخ  را با ضرباهنگی درست به یاری گرفته اند که در جای خود موفق اند. می توان گفت خانه پاکیزه ، یک تصویر کمدی -  تراژیک از زندگی انسان مدرن امروزی اعم از فقیر وغنی است. اثر به این زندگی که انسان برای خود ساخته  می خندد.
 بخش زیادی از رفتار و اعمال روانی شخصیت ها را ازطریق به تصویر کشیده شدن تصورات آنها می بینیم. حضور آدم ها در خیال و تصورات شخصیت ها و حال و هوای درونی آنها زنده می شوند. یعنی یک سو، خیال توسط بازیگران  پردازش می شود و درسوی دیگر خیال با بازی بازیگران ساخته می شود. این قرارداد گاه با کمک ایجاد نوری اسپات وگاه باگفتن یک جمله  و یاحرکتی  توسط بازیگران عینیت می یابد.
قهرمانان این قصه ، زوج پزشک فعال ومرفه آمریکایی "چارلز" (سروش طاهری) و "لین" (مانلی حسینی پور) به همراه خدمتکار برزیلی فقیرش "ماتیلد"( آزاده مویدی فرد)  و خواهر لین " ویرجینیا" ( گیتی قاسمی ) هستند. مادرو پدر خدمتکاربرزیلی (میلاد محمد زاده) ، و (پریا مددی) هم هستند که در تخیلات زن خدمتکار زنده شده و بدون کلام ، فقط با حرکتی دلقک وار با ماتلید ارتباط داشته و گذشته ی ماتیلد را به تصویر می کشند.ونیز "آنا" (معصومه کریمی) بیماری که با کاریزما و مرگش سرگذشتی دیگر برای خانواده رقم می زند.


قصه را "ماتیلد" خدمتکار"لین" با یک لطیفه به زبان پرتقالی آغاز می کند.ماتیلد دختری از یک خانواده فقیر برزیلی است که برای کار به آمریکا آمده. پدرو مادرش را تازه از دست داده و خاطرات پیوسته شاد آنها را به خاطرمی آورد.آنچه از خانواده اش به یاد می آورد، زندگی خیامی و پر از خنده و شادی است، ازبه سخره گرفتن کل زندگی و خندیدن به آنچه به دست بشر در این دینا ساخته. از خنده و لطیفه ، برای خود اسلحه ای ساخته اند که بتوانند با شداید زندگی مبارزه کرده و آن را شکست دهند. آنها درمنتهای فقر به همه چیز می خندیدند. سلاح لطیفه ها و جوک ها ی خنده دار برای آنها برای  این است که  رنج ها و بد بختی ها وتضادها و تناقضات زندگی فقیرانه شان را تحمل و تسهیل کنند . این خصال نیز در نهاد دخترشان ماتیلد هم به ارث رسیده. ماتیلد نیز در دانشگاه مادرو پدرش لطیفه های زیادی آموخته که بتواند با یاد آوری و تعریف آنها درد و رنج این زندگی را تحمل کند.(....من سیاه پوشیدم آخه عزادارم. مادرم پارسال مرد. تا حالاشنیدی که کسی از خندیدن زیاد بمیره؟...مادرم وقتی داشته به یکی از جوک های پدرم می خندیده مرده....)  ماتیلد از دوسال پیش که  پدر و مادرش او را تنها گذاشته و دارفانی را وداع گفته اند افسرده شده به ویژه اینکه پدرش از عشقی که به همسرش داشته خود را کشته است. پس از این واقعه ماتیلد دیگر قادر نیست مثل سابق به کار خدمتکاری بپردازد و "لین" از او ناراضی است.


خانم دکتر "لین" پزشک فعال و متکی به نفس و مستقلی است که همواره لباس سفید می پوشد، خود را عاشق شغل پزشکی ، و خانه پاکیزه و برق افتاده معرفی می کند. زندگی برای او فقط در همین دوچیز خلاصه شده است و نیازمالی وعاطفی دیگری  به هیچ کس حتی به شوهرش حس نمی کند.او باهمسرش چارلز، در تشریح یک مرده در دانشکده آشنا شده و ازدواج کرده اند او احساس عشق طبیعی نسبت به شوهرش حس نمی کند.
"چارلز" شوهر لین، یک جراح مهربان و دلسوز و احساساتی و رفتارش به کودکان می برد. پزشک ماهری است او برخلاف لین ازنمونه ی مردانی است که هم نیازمند محبت اند و هم دوست دارند کسی به آنها وابستگی و نیاز داشته باشد. تا خود را مرد واقعی و قدرتمند حس کنند. اما "لین" به گونه ای رفتار می کند که گویا هیچ نیازی به هیچ کس و هیچ چیز ندارد. و لاجرم بین آنها روابطی سرد و رسمی و خالی از محبت و احساس جاری است.


"آنا" زنی آرژانتینی بیمارسرطانی است که اتفاقی سر راه چارلز قرار می گیرد و قرار است چارلز اورا جراحی کند. شخصیتی است که توانسته علیرغم "لین" بر روی "چارلز" تاثیرحسی عمیقی بگذارد. "چارلز" از اینکه می بیند می تواند نیازمندی او را برطرف کند، خوشحال است و احساس غرور می کند احساسی که هیچگاه نسبت به همسرش نداشته است. سرانجام او عاشق آنا می شود.آن چنان عاشق که برای درمان او به راه دوری می رود تا درختی را که می گویند میوه ی اش سرطان را درمان می کند برای درمان او بیاورد....وقتی چارلز بهم گفت زن داره بهش گفتم بهتره رابطه مونو قطع کنیم اما اون واسه خودش دلایلی آورد و راضی ام کرد.لین: مثلا چه دلایلی؟ ....چارلز: من بهش گفتم اگه زن و مردی همزادشو پیدا کنه مجبوره دنبالش بره....انا: منظورش از همزاد اون کسی یه که خیلی به ادم نزدیکه.
ویرجینیا" خواهر لین، زنی خود کم بین و نامطمئن و کمی هم شیرین عقل می زند. او خود را در همه کار جز در نظافت خانه ناموفق می داند و برخلاف خواهرش که خود بزرگ بین و مستقل است و دست به سیاه و سفید نمی زند و کلفت خانه همه چیز را برای او مهیا کرده و  برق می اندازد، عاشق نظافت و گرد گیری است.(....البته من دیونه نیستم ها . همین جوری از دهنم پرید..... من خدمتکار نیستم بلکه خیلی هم آدم باکلاس و تحصیل کرده ای هستم.....)اما کسی به او اعتنایی ندارد. و او را جدی نمی گیرد. او هم عادت کرده خود را جدی نگیرد و قبول دارد که شخصی ناتوان بی اهمیتی است تنها توانمندی که در خود سراغ دارد نظافت است. اوحتی به نظافت خانه خواهرش لین می پردازد که خودی نشان دهد و مورد توجه قرار گیرد اما لین به او کم محلی می کند وارزشی برای او قائل نیست. او را شخصی ناتوان و ناموفق معرفی می کند.او تنها راه فرار از شداید زندگی را مشغول کردن خود در نظافت خانه می بیند
و طنزماجرا در این جاست که اینقدر این قضیه در جامعه ی آمریکا  شورشده که چارلز در نهایت سادگی و خوشرویی انگار که مطلب بسیار پیش پا افتاده ای ست داستان عشقش به آنا را به همسرش تعریف کرده و او را معرفی می کند و حتی برای یک گردش تفریحی او را به سیب چینی می برد. در این جا  سیب ، در واقع اشاره به همان میوه ی ممنوعه ی دنیای مسیحیت است که هوا وسوسه آن به آدم داد، میوه ی ممنوعه ای که درکمین همه خانواده ها و زوج ها ست. این اتفاق ، تازه حسادت لین را بر می انگیزد و می پرسد که آنا  چه چیزبیشتر از او داشته که چارلز را جذب کرده است. ماتلید می گوید او یک بالکن دارد که مشرف به دریاست که زن و شوهر می توانند در آن بالکن سیب بخورند و دریای قشنگ را تماشا کنند.کنایه از این است که ما هیچگاه ارزش باهم بودن تفریح کردن به خود مرخصی و استراحت دادن  نمی دانیم  و فقط به خودمان و شغل مهم مان ارزش ودرجه اول می دهیم.


نویسنده با این تمهیدات و استعارا ت می گوید زندگی عا شقانه ی زن و مرد آنقدر ساده و بی پیرایه است که حدی برآن متصور نیست.می توان مانند مادر و پدر ماتلید، در قعر فقر زندگی کرد و کلیه عوامل ساخته ی مدرینته را به سخره گرفت برایشان جک ساخت خندید و شاد بود.
چارلز ازشدت عشق به آنا فدا کاری می کند و به راه دوری می رود تا درختی که میوه ضد سرطان دارد برای معالجه ی آنا بیاورد. اما دیر شده است و آنا بر اثرشنیدن یک جوک خنده دار در بغل ماتیلد ازدنیا می رود.چارلز زمانی می رسد که با جسد آنا روبرو می شود.
    اثر بصورت غیر مستقیم و پنهان مناسبات جاری  اجتماع آمریکایی و امثالهم  را با نظر منفی می نگرد و آنها را تکذیب می کند و طالب تغییراست.و تغییرمطلوب را آن می داند که مرد در زندگی زناشویی بنا به خاصیت فیزیکی و روانی اش  می خواهد زنش قبل از یک مدیرقدرتمند، یک زن باشد. مرد زن مستقلی را که نیازی به او نداشته باشد دوست ندارد.چنانچه می بینیم "چارلز"، "آنا" را برای این دوست می دارد و به سوی او جذب می شود و تمام وقتش را با آنا می گذراند که می بیند آنا به او نیازمند است . به خاطر او دیگر سرکار نمی رود.هرروز نصف مریضهایش را رد می کند. برای رسیدگی به سلامت آناست که به آن سر دنیا می رود تا برای او درختی را بیاورد که میوه اش بیماری سرطان را شفا می دهد. این خاصیت مردانه است .پدر ماتیلد هم که همسرش می میرد دیگر می بیند کسی به او نیازی ندارد خود را می کشد. اثر پیشنهاد می کند اگر ما آدم ها نگاه درستی به زندگی نداشته باشیم، علم ،  پول و مقام ، خوشبختی نمی آورند تنها نگاه به زندگی و اصلاح وامحاء هر روزه ی تضاد ها و تناقضات، عشق واقعی را محکم تر و بادوام تر می کند. ماتیلد براساس یک توافق، هم برای آنا و چارلز و هم برای لین خدمت می کند.چارلز برای آوردن درخت شفابخش به خارج رفته  آنا و ماتیلد تنها هستند . لین برای کنجکاوی ، و درک و کشف  اینکه آنا چه چیزی از او بیشتر دارد علیرغم نفرتش از آنا به تیماراو می پردازد زیرا دیگر او را نه به چشم یک رقیب عشقی، بلکه به چشم یک پزشک قسم خورده به بیمار نیازمند درمان می بیند.
 بیماری آنا اوج گرفته و دوری چارلز در این اوج گیری موثر است. ماتیلد در گوش آنا جوکی می گوید و اوهم  مانند مادرماتیلد از شدت خنده می افتد و می میرد.وقتی چارلزباز میگردد، با نعش آنا روبرو می شود.

میلادمحمدزاده


گیتی قاسمی ، "ویرجینیا" اگر چه ، شخصیتی فرعی محسوب می شود، زیرا داستان زندگی اونیست که در شرف تباه شدن است اما حضور او مانند آچار فرانسه است. نمایش را تعریف کرده و پیش می برد وبخش زیادی از توضیحات صحنه و پیچیده گی های روانی شخصیت ها از برخورد اوست که برملا می شود. قاسمی ویرجینیایی شیرین عقل و احساساتی و خود کم بین را به درستی ایفا می کرده با استعداد و هوش ذاتی اش لطف و شیرینی خاصی به این نقش داده است.
 حسین پورهم در خلق شخصیتی تک بعدی و خونسرد و نفوذ ناپذیر دکتر لین موفق است. همچنان که طاهری در ایفای نقش چارلز لایه های پنهان روان یک شخصیت نیاز مند، ولی خود دار و کودک صفت را ارائه می دهد.
آزاده مویدی فرد در نقش ماتیلد شخصیت را به درستی شناخته و ارائه می دهد. او نیز به عنوان دختری از اقشار فقیر کشور های مهاجر که برای کار به امریکا آمده و همواره مورد اهانت و ظلم و تبعیض قرار می گیرند، در حالی که خود مغموم از سرگذشت و سرنوشت خویش است به همه این مناسبات مانند مادر و پدرش می خندد و نیز مادر و پدر ماتیلد با همه بی کلامی در به تصویر کشیدن تخیلات ماتیلد انتخاب های درستی هستند که در نهایت خلوص و بی ادعایی به کار خود می پردازند.   درمجموع با همکاری هم از "خانه پاکیزه "نمایشی دیدنی و آموزنده و تاثیر گذار ساخته اند.


کاظم هژیرآزاد

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید